هفته نگار شهریور 4
سلام زندگی مامان سلام عشق من قربون قدو بالات جیگر گوشه مامانی عاشقتم به خدا عزیزم این هفته یه مهمان عزیز داشتیم که ما رو از تنهایی در آورد و شما هم از سرو کولش بالا می رفتی این روزا کلی صداهای عجیب و غریب از خودت در میاری که شبیه جیغه ولی با آهنگ و خودت ذوق می کنی از روزی که 3 ماهت تمام شد بعضی عادتات هم تغییر کرده قبلا میزاشتیم رو پاهامون و تاب میدادیم و آهنگ میزاشتیم ولی الان تا میزارم رو پام جیغ میزنی و می خوای پاشی باید راه بریم تا بخوابی ولی کم کم بهتر شدی مامام می خوابه کنارت و آروم دست و کمرت رو ماساژ میدم و می خوابی تو روز خدا رو شکر خوابت خوبه از شب که می خواب تا ساعت 10 خواب خواب هستی فقط 2ساعت به 2 ساعت تو خواب تکو...
هفته نگار شهریور 3
سلام گََل دخترم ، تاج سرم خوب جونم بگه برات ، شنبه 16 شهریور روز دختر بود که تبریکات موردنظر هم در وبلاگ هم در فیسبوک و هم فیس تو فیس به سمع و نظر خانم عرض شو فقط موند کادوی شما که چون اون روز عمه فائزه و حوریه جون و احسان جون اومده بودن دیدن شما فرصت نشد بخریم ولی رور بعد از خجالت شما در اومدیم سلام گََل دخترم ، تاج سرم خوب جونم بگه برات ، شنبه 16 شهریور روز دختر بود که تبریکات موردنظر هم در وبلاگ هم در فیسبوک و هم فیس تو فیس به سمع و نظر خانم عرض شو فقط موند کادوی شما که چون اون روز عمه فائزه و حوریه جون و احسان جون اومده بودن دیدن شما فرصت نشد بخریم ولی رور بعد از خجالت شما در اومدیم عقشششششششششششش مامان لباس خوشملاتم که سفارش ...
هفته نگار شهریور 2
سلام باران جان تو هفته ای که گذشت ماشالا شما خیلی بزرگتر شدی دوشنبه 92/6/11 تعطیل بود و من و بابایی کلی با شما حال کردیم شما با کمک مامان غلت میزنی عزیزم البته ما دستتت رو میگیریم و شما خودتو جهت میدی و غلت میزنی قربون اون غلت زدنات بعد هم با هم رفتیم هایپر استار خرید کردیم ، شما رو گذاشتیم تو کرییرت تو سبد خرید و با هم کل فروشگاه و گشتیم شما اولش خواب بودین ولی وقتی بیدار شدی ساکت آروم دوروبرت رو نگاه می کردی ، همه محو اون موهای مشکی و بلند و اون سیمای زیبات شده بودن. یه آقاهه از بابا حمید پرسید اینو از کجا برداشتین ، که بابا حمید گفت آخریش بود ما برداشتیم مامان فدای شما بشه که اینهمه طالب دارید عصر هم مامان یه کیک خوشمزه در...
هفته نگار شهریور 1
92/6/2 تا 92/6/8 دخترم زلال باش! مهم نیست که قطره باشی یا دریای بیکران، زلال که باشی آسمان در تو پیداست!! سلام عزیز دل مادر دخترم قشنگم ببخشید که مامان ذوق هنریش و طبع نوشتاریش کور شده و نمی تونه حسشو شو زیبا بیان کنه ولی با همین زبان قاصر برایت از روزهای خوشی که در کنار هم می گذاریم می نویسم این هفته ، هفته شلوغی داشتیم شنبه اش که عروسی علیرضا پسر خاله بابایی بود که شما ماشالا کلی تیپ زدی و مثل خانم خانما رفتین عروسی دخترم عاشق جاهای شلوغ هستی و ساکت و آروم دور و برت رو وارسی میکنی، غریبی هم نمی کنی و بغل همه میری 92/6/2 تا 92/6/8 دخترم ...
روز دختر
سلام نازنین دخترم امروز روز توست شیرین زبانم و من بخود می بالم که خداوند نظر لطفش را به ما کرده و تو رو در دامن ما نهاده تا هروز با دیدنت جانی تازه کنیم هرچه از تو بنویسم کم است فقط می دانم شدهای بهانه ای برای نفس کشیدنم با هر لبخندت من و پدرت خداوند را شاکریم و شکر می گوییم برای نعمت سلامتی و بودنت تو دریای بیکران محبتی هنگامی که سرت را بروی شانه ام می گذاری و آرام میگیری نفس مامان و بابا روزت مبارک دختر ، خاطرات خوشی گذشته لحظات شاد حال و امید آینده است تقدیم به دختر امروز و مادر آینده "روز دختر مبارک" ...
تقدیم به دخترم
تقدیم به دخترم که همه زندگی ماست عاقبت در یک شب از شب های دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن وقتی که به تو نگاه میکنم نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق ...
باران به روایت تصویر (از 1ماهگی تا 2ماه و نیمگی)
فدای این خوابیدنت اولین باری که باران پستونک گرفت فدای این خوابیدنت اولین باری که باران پستونک گرفت فرشته کوچولوی من دختر فشن من فدای اون زیونت نفس مادر خاله قزی گل قرمزی ای ی ی ی ی ی ی جووووووووووووووووووونم قربون نگات خندتو عشفه مادر بوووووووووووووووووووووووووووووووس دخترم در جشن عروسی علیرضا مینی موس من ...
وقایع ماه دوم فرشته ما
سلام عزیزکم مامان خیلی اتفاقات تو این مدت برای ما و شما رخ داده که مامان فرصت نکرده ازشون برات بنویسه الان که دارم اینا رو می نویسم شما 2 ماه و 14 روزتون هست. وقتی 41 روزتون شد با هواپیما شما رو بردیم شوشتر تا باباجون و دایی ها و بقیه فامیل شما رو ببینن و شما هم با خانواده مامان آشنا بشین (92/4/31) عزیزکم اینو بگم که روز سوم تولد شما باباجون سکته کردند و مامان جون سریع رفتند پیش اون . هفته بعد هم بابا حمید اومد پیش ما و آخر همان هفته 92/5/10 بابا جون و بابا حمید برای ولیمه شما ضیافت افطاری دادندکه تو تالار برگزار شد و حدود 100 نفر مهمان داشتیم ما تا 1هفته بعد از عید فطر اونجا موندیم و چون بابا حمید مریض بود ت...











